شمس الدين حافظ

57

ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى )

زندگى كردن به كار مىرود ، به‌طورىكه هميشه در اشتياق ظهور بوده است . خواهم شدن به كوى مغان آستين‌فشان * زين « فتنه » ها كه دامن « آخر زمان » گرفت حافظ عارفى است كه همه چيز در سينه دارد ولى بىپروا نمىتواند سخن بگويد ، و در جاىجاى ابياتش آشكارا مىگويد كه پا در راهى نهاده كه برون شدن از آن متصور نمىباشد ، او كار خود را دقيق و آگاهانه شروع كرده و به نور رسيده ، در نتيجه دو امر در حياتش جايگاه ويژه‌اى پيدا كرده ، يكى پيوستن به پيران و ديگرى روى آوردن به عبادت و شب‌زنده‌دارىها و سخن با محبوب ازلى گفتن ، پس خود را به مرشد راه مىسپارد و رمز تسريع سلوكش را در ناله‌هاى شبانه مىيابد . مرا در اين ظلمات آنكه راهنمايى كرد * نياز نيم‌شبى بود و گريه سحرى او در عين اينكه با مردم زمانه زندگى مىكرد ، فنا فى الله بود ، پس اشعارش با طى مراحل و منازل عشق امواج يك روح پاك را پيدا كرده كه به زمان و زبان رسيده است ، هرگز سخنان مصنوعى و عادى قادر نيست حامل اين اندازه موج و پيام باشد تا اين‌چنين بر دل‌ها نشيند بلكه او داراى جانى سوخته از سلوك و عرفان و متأثر از آن بوده است . حافظ خود اعتراف مىكند ، كه مردى عارف و سالك است و كلمات مقدسى مانند ، سالك ، عارف ، طريق ، طريقت ، رهرو ، مرشد ، پير ، رند و مانند اينها نمايانگر عشق و روح بلند عرفانى اوست كه رمزگونه بيان مىكند ، او به عمد از زبان رمز بهره مىگيرد . سخن عشق نه آن است كه آيد به بيان * ساقيا مى ده و كوتاه كن اين گفت‌وشنود روح و جان حافظ از سالوس‌گرايان و چاپلوسان و صوفيان رياكار آزرده و فرياد او به آسمان بلند است ، مىبيند زاهدان رياكار خون مردم را در شيشه كرده‌اند و مقاصد خود را بر منافع خلق خدا ترجيح داده‌اند . و سفرهء تزوير و ريا را در همه جا پهن كرده‌اند . او بر گرده اين سالوسان شلاق غزل را مىنوازد و بر سر آنان پتك معانى را تا هميشهء تاريخ مىكوبد ، او صراحتا به صوفيان رياكار و زاهدان بىعمل و عالمان بىمسئوليت سخت مىتازد زيرا خودش پله‌هاى معرفت را طى كرده و از بادهء ناب و سرچشمهء فياض آيين محمدى ( ص ) و قرآن و كلام وحى به بهترين نحو بهره گرفته و جان را سيراب ساخته است ، پس نمىتواند نظاره‌گر سالوس‌بازى و رياكارى مدعيان و دنياپرستان و مقام‌طلبان باشد . گفتم : در عصر حافظ بازار صوفيه در شيراز گرم بود و آن شهر را به علت وجود پيران زياد « برج اوليا » مىناميدند ، طبعا ميان دوستان و معاشران حافظ و طالبان شعر او عده‌اى از صوفيان و مشايخ طريقت بوده‌اند و حافظ با آنان دست و پنجه علمى نرم كرده است . پس بعضا مورد تشويق دوستان و گاه مورد دشنام دشمنان ناآگاه قرار مىگرفت .